آیناز جوونآیناز جوون، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

آیناز خانم فرشته کوچولوی من و باباییش

یک روز زیبا

٦/٩/٩١  ....  سلام جیگر بابایی امروز با مامانی رفتیم دکتر بعد از یک ساعت انتظار دکتر مامانی وتو را ماینه کرد . و هر دو شما خوب و سلامت بودید . یک مقدار از بیمارستان خیالمان راحت نبود دکتر خیالمان را راحت کرد . کوچولوی من تنها پنج روز مانده که ببینمت . وای که این روزا چه دیر میگذره.... ...
23 خرداد 1392

مواظب باش ..

٢٣/٣/٩٢..سلام گل دخترم  جیگر مامانی  اینازم چه روزهای قشنگی را پشت سر میگذاریم .. خیلی خیلی با ارزشند کاش میتونستم لحظه به لحظه زندگیت را ثبت کنم .. خنده ها وگریه هات را .. معصومییتت را .. پاک تر از گل بودنت را .. انقدر شیرینی که نمیتونم توصیفت کنم  .. دستهایم توان نوشتن این لحظه های شیرینت را ندارند . ولی تا حدودی سعی خودم را میکنم خوب یا بد خاطراتت را بنویسم..این روزها که تقریبا شیش ماه و سیزده روزت است خیلی وروجک شدی .. یک جا بند نمیشی   حسابی مامان رو میترسونی همین دیشب بود که با کله از روی تخت سقوط کردی وووووو خدا رحم کرد که چیزیت نشد.خدایا ممنونتم که همیشه مراقب فرشته کوچولوها هستی  عزیم همیشه م...
23 خرداد 1392

وااااااااکسن شیش ماهگی..

١٠/٣/٩٢  عزیز دلم اینازم سلام . بعد از مدتها و خرابی کامپیوترمان بلخره فرست کردم که قشنگترین لحظه های زندگیمون را ثبت کنم . البته تا حدودی. عزیزم از تواناییهات بگم .خوردن انگشت شصت پاهات ..غل خوردن های فراوان ..و حرف زدن های خیلی خیلی بامزه .. اغون اغون گفتن های خیلی بامزه که هزااااااااران بار فدات میشم ...                                                        &nb...
23 خرداد 1392

خوشمزه های بامزه ..

خوردنی های خوشمزه سلام. ..اینازم دیگه میتونه غذا بخوره... البته از فرنی و حریر بادوم  شروع کردیم و کوچولوی مامان حسابی استقبال کردش.الههییییییییییی فداش .... ...
23 خرداد 1392

تولد بابایی..

اینازم پنج ماهش بود در سی و دومین تولد بابا جونش.و یک جشن کوچولو هم گرفتیم . .البته مهمان هم داشتیم اتنا و ابولفظل جان هم بودن.در تاریخ 92/2/1 شب جمعه بود                                                                                 &nbs...
11 ارديبهشت 1392

عشق زندگی ...

اینازم الاهی که بابایی فدات بشه . فدای خنده هات بشه . فدای گریه هات بشه . ....دخترم سه ماه و دو روزت شده ...عشق زندگی من و مامانی....                                     ...
9 ارديبهشت 1392

لحظات به یاد ماندنی ایناز خانم

سلام بابایی امروز خیلی ناز شدی.الاهی که فدای اون ژستهای خیلی بامزه ات بشم.با نگاههای ملیحت دل همه را میبری.عزیزتر از جانم.یکی یه دونه بابی و مامی....جیگرم امروز دقیقا دو ماه و بیست و سه روزت است.و درست هفت روز دیگر 3 ماهت پر میشه و پا به چهار ماهگیت میزاری. چه زود گذشت.انگار همین دیروز بود که از بیمارستان اوردیمت.وای خدای من چه روزی بود........از تواناییهات بگم که خیلی شیرینند که از قبیل دست و پا زدن های خیلی زیاد_ خنده های خییییییییلی با مزه.....و و و و از همه با مزه تر این که اون دستهای خشکلت را تازه کشف کردی و حسابی باهاشون بازی میکنی و میخوریشون.فکر کنم که خیلی هم خوشمزه باشن...و این هم رو نمایی از چند عکس خیلی زیبات که مامانی ازت انداخت...
9 ارديبهشت 1392